آب - سهراب شیفته
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
تاریخ : دوشنبه 92/4/24 | 3:47 عصر | نویسنده : sohrabeh sohrabdoost

 

من نمی دانم

که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست .

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد.

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد

 

 

چترها را باید بست ،

زیر باران باید رفت .

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .

دوست را ، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست .

زیر باران باید با زن خوابید .

زیر باران باید بازی کرد .

زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد . نیلوفر کاشت.

زندگی تر شدن پی درپی،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی« اکنون » است .

 

 

رخت ها را بکنیم :

آب در یک قدمی است.

 

روشنی را بچشیم .

شب یک دهکده را وزن کنیم ، خواب یک آهو را .

گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم .

روی قانون چمن پا نگذاریم

در موستان گره ذایقه را باز کنیم .

و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد .

و نگوییم که شب چیز بدی است .

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ .

 

 

و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ ، این همه سبز .

 

 

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.

و بکاریم نهالی سر هرپیچ کلام .

و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت .

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند .

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد .

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون .

و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت .

و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت .

و اگر مرگ نبود ، دست ما در پی چیزی می گشت .

و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد .

و بدانیم که پیش از مرجان ، خلائی بود در اندیشه ی دریاها.

 

 

و نپرسیم کجاییم ،

بو کنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را .

 

 

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست .

و نپرسیم که پدرها ی پدرها چه نسیمی . چه شبی داشته اند .

پشت سرنیست فضایی زنده .

پشت سر مرغ نمی خواند .

پشت سر باد نمی آید .

پشت سرپنجره ی سبز صنوبر بسته است .

پشت سرروی همه فرفره ها خاک نشسته است .

پشت سرخستگی تاریخ است .

پشت سرخاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد .

 

 

لب دریا برویم ،

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب .

 

 

ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم.

 

 

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،

می رسد دست به سقف ملکوت .

دیده ام ، سهره بهتر می خواند .

گاه زخمی که به پا داشته ام

زیر و بم های زمین را به من آموخته است .

گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس .)

و نترسیم از مرگ

(مرگ پایان کبوتر نیست .

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست .

مرگ در ذهن اقاقی جاری است .

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد .

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید .

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان .

مرگ در حنجره ی سرخ ـ گلو می خواند .

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است .

مرگ گاهی ریحان می چیند .

مرگ گاهی ودکا می نوشد .

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد .

و همه می دانیم

ریه های لذت ، پراکسیژن مرگ است.)

 

 

در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم .

 

 

پرده را برداریم :

بگذاریم که احساس هوایی بخورد .

بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند .

بگذاریم غریزه پی بازی برود .

کفش ها را بکند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .

بگذاریم که تنهایی آواز بخواند .

چیز بنویسد.

به خیابان برود .

 

 

ساده باشیم .

ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت .

 

 

کار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ ،

کار ما شاید این است

که در « افسون » گل سرخ شناور باشیم .

پشت دانایی اردو بزنیم .

دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم .

صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم .

هیجان ها را پرواز دهیم .

روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم .

آسمان را بنشانیم میان دو هجای « هستی » .

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم .

نام را باز ستانیم از ابر ،

ازچنار ، از پشه ، از تابستان .

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم .

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

 

 

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم .

 

سهراب سپهری

 

کاشان ، قریه ی چنار ، تابستان 1343

 

 








  • شمیران کوه
  • موج سوار
  • کارت شارژ همراه اول
  • پیچک